بی حماسه
بی مجال
در تناقض شبهای نیلوفری
ارام گیرم
در غوطه سار شاخه های این سالیان خشک
بی هراس به بالا رویم
که ستایش ها همه در انجاست
ومیل اسایش را در گذر دوران رها کنیم
و خود رابیابیم.
شکوفه های گیلاسشب هنگام یادی را تازه می کنند/
وقتی که بهاری نبود/
زمستان سرد و پاییز/
ایستاده بودم به نظاره ی توکه میان شاخه هایشان پرمی کشیدی/
دل از زمزمه یادت ارام شد/
همچون عطر خوش بنفشه/
انجا که همه به یگانگی اش قسم می گفتند/
ان روز فقط یاد تو دلم را تازه می کرد/
در جهان از نرمی و خشم گذارش/
دلم به میکده ساغیان پر کشید /
قسم به شکوفه های گیلاس که یاد تو را شب هنگام تازه می کنند/
قسم به ان شب/
(با تصحیح استاد خوبم الهام باباخانی)
بر احساسات خویش غلبه کند پس در این شعر می گرید و تمام تما شاچی های حاضر در تالار را می گریاند.)
در استانه اخرین فصل اندوهبارسفر
ایگاهواره ی یادها و خاطره ها
سویت باز میگردم
بوی غربت میدهی!گفتی
..ونفستبا تلخیی فاصله ها
سرد سرد است
اری...
در استانه اخرین فصل انوهبار سفر
و...تو!
در دستان خواهشم هنوز سبز سبزی
...
زادگاهم!
زادگاهم!
با هزاران واژه صدا
وبا هزاران واژه نگاه
سالهاست
تصویرت را در ذهن منگ گرفته نسل بیگانگی فریاد زده ام
اری..
در استانه اخرین فصل غربت
این منم
ایستاده اینجا
خسته
خسته..
خسته
زول زده
در گورستان هجرت
دنبال یادگار نقش کودکیم
روی سینه در خت کهنسال در خاک افتاده یی
مادر!
مادر!
مادر!
مادرت خوابیده
گفتی:
در گور بی نشان
پشت با غهای بهشت تا فردا
اما و قتی میرفت
چشمانش را به راه تو گذاشت
چقدر گریه کردم
چقدر...
روی پله های تنهایی نبودنش را
با لجاجت کودکانه دیروزم
گریه کردم
گریه
انقدر تا
گرمای صمیمانه پنجه های خورشیدیش
لای گیسوانم دوباره روییدند
روحت شاد مادر
(توسط دوست گرانقدر انجیلا پگاهی)
تا دیار زندگانی راهم زجر عشق دلدادگی ببینیم
چیزی جز او نیافتم
نوری کالی که نگاهم میکرد
فریادش کردم !
کمکم کن
چشمکی زد و رفت
اینک صبح است با نوری شگرف امده
ان که نگاهایم بی اراده او را می جویند
وپاهایم با تمام بال هایم به سوی او میشتابند
به امید انان که به اخر زمین رفتم
اما . او را خواهم دید
چشمان کورم را بینا کنید
از بند زمین به سوی اسمانها رهایم کنید.
مشتاقم .صبرم ندهید
عمر باقی هیچ نماند تا بندی از زنجیر های سربی.
خدایا تورا می گویم.
که همه اب اند.خاک بادو اتش
زنجیرهای سربی گداخته اتش حلقه ام کردند
کلیدم؟!
غرق درابی که بادهم ترهمی ندارد و می وزد
تاشکسته شود اندرونم وبه خاک اید استخوانهایم
مجالی خواهم فریاد زنم؟
کلیدم!
اسمان می غرد وزمین می لرزد
اتش می گیرد. ومی سوزدنخل های وجودم
یک وجودم حلقه زند وبه اسمان می رود
دیگری ناله ام که باد شود وبه دیار ابها رود
تاسکوت شکسته شودوابها ارام نگیرند
وپایانم را در خاک بنهید تازمین را مه گیرد
و کلیدم یافت نشود
تابه دریا ها که ازاد ترین هاهستند بروند
بی انکه گودال های عمیق وصخرهای دراه شان باشند
به راه می روند
هر گودال امیدی پیروزی و سر سختی تازه می کند
باد ها کمکی میکنندو یار میشوند
تابه دریا رسند
دریا هم مشمول قطران تازه وغریب غرق خواهد کرد
تا امواجی شوند وبه ساحل روند
که دیگری اید باز رانده شود.
تاراه بسته باز شود سوی ساقی
هر نامم دردی افزون دارد
بی زبان گمنامم
تر جمه عمری رو به پایانم
جهانی جز تو امید دارم
شکستی جزاین بغض شکسته دارم
شکسته ام تاب این ندارم
باز ناظر کبوتر های بی باز بمانم
همه ستاره ها به زمین و جای شمعی نیست
ستاره ها با اب رو به پایان نیستند.